تبليغاتX
گونئی تورکوستان

گونئی تورکوستان

تورک میلتی

انکار نامه ی ناصری

نقدی بر یادداشتهای اخیر ناصر پورپیرار

گونای تبریزی 

مقدمه – سخنی با پورپیرار 

حال که در ادامه انکارنامه های جالب تاریخی تان به تاریخ ، فرهنگ و زبان ترکان رسیده اید و خود باب این بحث مبارک و پرمناقشه را گشوده اید امیدوارم کمی حوصله به خرج دهید و به سیاق سابق بنده را نیز "دلقک درازبینی بی مایه ، بی مقدار ، نادان و ..." ننامید هر چند که مطمئنم اشتراک کنندگان در این بحث فقط اقوال را می شنوند و احسن را برمی گزینند. و نیز پوزش می طلبم اگر سبک نوشتاری ام در فارسی به پای سبک زیبای شما نمی رسد چراکه این اواخر (که خود سه چهار سالی می شود) هیچ به این زبان ننوشته ام و هر از گاهی هم اگر دستی به قلم برده ام به زبان مادری به قول شما "بی بار و فاقد ارزش تکلم اندیشمندانه "ام بوده است. که البته این را به حساب تعصب و افراط نگذارید که قصه ی یادگیری زبان مادری در میانسالی آنهم در خفقان تبریز و کلاسهایی که به لطف رٲفت اسلامی نظام حاکم و هوشمندی برخی دوستان ، دولت مستعجل بودند و استادانی که اکنون صدایشان از زندان تبریز به گوش می رسد ، خود قصه ی دیگریست ، که اندک خبر دارند.

در این که امکان جعل در تاریخ وجود دارد شکی نیست ، لکن در قضاوت هم باید جانب احتیاط را نگه داشت.گاه در قضاوت های تاریخی تان حقایقی را بر باد میدهید. گویا برای اثبات رخدادی که برای شما اثبات شده اما برای ما هنوز یک پیش فرض محتمل است تاب دیدن هیچ تمدن ، ملت و زبانی را در این منطقه ی به قول خودتان ممتاز ندارید و هر کاری می کنید که این منطقه ی پهناور را زمانی خالی از سکنه نشان دهید. برای این مجبور می شوید زبان ترکی را نوساز قلمداد و در کنار زبان فارسی قرار دهید ، و برای اثبات متنی از یک کتاب گمنام شاهد می آورید که خواندنش "نیازی به دانستن زبان ترکی ندارد". و داد و ستد های لغتی که در هر زبانی وجود دارد را دلیل بر ضعف می شمارید.

حال آنکه همین حساسیت را در خصوص زبان عربی ندارید که انبوهی از اسمهایش را از زبان عبری وام گرفته است (امیدوارم این سخن باعث نشود تا مرا یهودی بنامید)، آیا این دلیلی بر ضعف زبان عربی است یا یک امر معمول در همه ی زبان ها؟

با روندی که از یادداشتهای پیشین شما به یاد دارم ورود به چنین مباحثی را می شد پیش بینی کرد.اما من نه تنها از این یادداشتها ناراحت نیستم که سعی می کنم همچون یک ناظر بی طرف ، پرسشگر و بدون تعصب مباحث مطرح شده را بررسی و بعضا نقد کنم

پورپیرار ، پژوهشگر ، مورخ ، یا ... 

کاری که پورپیرار انجام می دهد چه نام دارد؟

دوازده قرن سکوت او پر است از نقل قولهایی که یا آنها را مسخره می کند یا از تناقض های احتمالی بهره می گیرد. در عین حال در خصوص مردمانی که 5000 سال و در جایی 6000 سال خود برایشان قدمت تعیین می کند توضیحی نمی دهد ، از همسایگانی که اکنون دشمن شده اند.

اسلام و شمشیرش تناقض هایی دارد که حقیقتا جای بحث دارد ( منتظر نقد آن توسط یک تبریزی دیگر باشید) ، ایران شناسی بدون دروغ او که چندان هم بدون دروغ نیست ، اگر همه آنچه را که او می گوید قبول کنیم و همه دانسته های پیشین را از ذهنمان پاک کنیم جای خالی یک تاریخ جدید برای منطقه به شدت احساس می شود ، اما پورپیرار حرفی از این تاریخ جدید نمی زند ، چهارچوب نظریه ی او مشخص نمی شود. آیا او مورخ است؟

شاید بگویید او پژوهش می کند. بسیار خوب ، اما ببینید که او زبان یک ملت را چطور بررسی می کند و نتیجه ی مهمی که نیاز به کنکاش فراوان دارد را چه بی خیالانه اعلان می کند :

نتیجه گیری پورپیرار : ترکی زبانی بی بار و فاقد ارزش تکلم اندیشمندانه و ملت ترک ملتی "تازه ساز" هستند.

دلیل پورپیرار : یک عدد تورات ترجمه شده به ترکی متعلق به 120 سال پیش که از هویت مترجم آن بی خبریم لکن انبوه لغات عربی و فارسی بکار گرفته شده در ترجمه برای ما "درس های ذی قیمتی در خود ذخیره دارد". و نیز کتابی به نام سبحه الاخبار که ظاهرا در کتاب دیگری به نام "در ابتدا کلمه بود" چاپ شده و خود پورپیرار هم آن را جعلی می داند اما انبوه کلمات عربی موجود در این کتاب او را به ذوق می آورد و به ترکان یادآوری می کند که زبانشان "بی بار" و"در ورود به مباحث پایه ناتوان مطلق است".

کاری که پورپیرار انجام می دهد چه نام دارد؟

اینکه کسی با استناد به 2 کتاب گمنام و محتملا جعلی که معلوم نیست چه جایگاهی در میان کتب کلاسیک ترکی دارند (یا بهتر است بگوییم هیچ جایگاهی ندارند) به چنین نتایج عظیمی در خصوص زبان و تاریخ یک ملت می رسد ، طبیعی است؟ این فرد چه کاری انجام می دهد؟ مورخ است؟ پژوهشگر است؟ در نتیجه گیری عجول است؟ جاعل است؟ یا ...

جهت اطلاع آقای پورپیرار عرض کنم که شبکه تلویزیونی تبریز (که خود را سهند می نامد) برنامه هایی دارد که به طرزی استادانه جملات ترکی اش هیچ لغت ترکی ندارد. من جای پورپیرار بودم این منبع گرانقدر را از دست نمی دادم

خوش بینی بیش از حد 

مجبوریم خودمان را به شکل افراطی به خوش بینی بزنیم و همه چیز را اتفاقی بدانیم.حتما این اتفاقی است که تمام پژوهش هایی که در مورد کتاب دده قورقود در ایران انجام شده ( کارهای دکتر فرزانه ، بولوت قره چورلو "سهند" و این اواخر حسن اومود اوغلو) بایکوت می شود و ناصر پورپیرار برای انکار کتاب مذکور به نویسنده نشریه ی "طرح نو" تبریز ( نشریه ای که تلفیقی از نظریات احمد کسروی با ادبیات کیهان تهران است) استناد می کند و این برادر بسیجی (منصوری) از مواد منفجره و ترقه در داستان هفتم خبر می دهد (اجرکم عند الجمهوریه الاسلامیه) و ناصر پورپیرار که عادت دارد به همه چیز شک کند به این برادر چنان اعتماد می کند که جملاتش را عینا در نوشته خود می آورد و هر آنچه او می گوید بی تحقیق می پذیرد.

من در ادامه در خصوص کتاب دده قورقود و داستان هفتمش صحبت خواهم کرد ، اما باز هم می گویم ، کسی به این برادران شک نکند ، همه ی اینها اتفاقی است

معادل ترکی دانش؟ 

انکارنامه ی ناصری وقتی وارد مقوله ی زبان می شود فوق العاده ضعیف عمل می کند و تهیدستی در مقوله ی زبان را به رخ می کشد. از ما معادل ترکی برخی کلمات را خواسته اید :

کاش حداقل به جای "دانش" می نوشتید "علم" که هم ارادت خود را به زبان عربی تکمیل کرده باشید و هم اینکه از ما معادل ترکی یک کلمه ترکی را نخواهید که دانش از ریشه ی "تانیش" (و به احتمالی دیگر دانیش) خود کلمه ای با ریشه ی ترکی است. اما من چون کمی وسواس دارم فقط به این توضیح اکتفا نمی کنم و معادلی دیگر هم می آورم:

"بیلگی" به معنای "علم" و "بیلیکسیز" به معنای "جاهل" و "بیلن" به معنای "دانا". قدمت این لغت یا به قول شما "معادل" به 4500 سال قبل از میلاد یعنی به سومریان می رسد و جزو همان لغات نزدیک یا یکسان سومری – ترکی است. بیلگا (سومر) ← بیلن (ترکی). (ر.ک. به : ایران تورکلرینین اسکی تاریخی ، پروفسور محمد تقی زهتابی ، نشر اختر ، ج.1 ، ص 137
نمی دانم ما باید از شما "معادل" بخواهیم یا شما از ما؟

در ضمن کتابی هم به همین نام داریم به نام "قوتادقو بیلیگ" به معنای "علم سعادت" نوشته ی یوسف اولوغ حاجب خاص که اهل بالاساغون بوده و اثرش را در 6645 بیت در کاشغر به سال 1069 م یعنی 940 سال قبل نوشته است.(ر.ک. به : سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی ، دکتر جواد هیئت ، نشر پیکان ، صص 61-64 )

و شاید بهتر باشد بدانید این لغت هم اکنون در اکثر کشورهای ترک زبان و در تبریز و سایر شهرهای ترک زبانان ایران هم استفاده می شود. و نیز برای لغت "عقل" باید لغت "اوس" را یادآوری کنم که این لغت ، لغاتی مانند "هوش" و "استاد" را در فارسی بوجود آورده است.(ر.ک. به : لغتنامه جامع اتیمولوژیک ترکی – فارسی دیل دنیز ، اسماعیل هادی ، نشر اختر ، ص 177)

نمی دانم برای لغاتی که هنوز هم توسط مردم عادی استفاده می شوند معرفی و ارجاع به کتاب و منبع چقدر درست است ولی اگر باز هم قانع نشدید مثلا به دیوان ترکی فضولی نگاه کنید

زبان ترکی و مساله ی الفبا و زبان عرب 

پورپیرار مدعی است ترکی "متوسل به الفبای همسایگان و به وجهی فقیرانه در متن وام دار لغت عرب" است.(ایران شناسی بدون دروغ ، 222)

در تقسیم بندی های معمول زبانی ، زبان ترکی جزو زبانهای التصاقی است. اگر بخواهیم به اختصار زبان التصاقی را تعریف کنیم یعنی زبانی که کلمات جدید از چسبانیدن پسوند به ریشه ی کلمات ایجاد می شوند و این مساله سبب پیدایش لغات جدید و غنای لغوی می گردد.

اکنون دیگر در باب التصاقی بودن زبان سومری اختلافی وجود ندارد. هر روز که می گذرد الواح بیشتری متعلق به این تمدن خوانده می شوند( الواحی که بخش اعظم آن در موزه ی شرق باستان استانبول ترکیه ، همان صحرای خالی از سکنه ی پورپیرار که"آثار متوالی تمدن ندارد" نگهداری می شود) و حیرت پژوهندگان از دستاوردهای این تمدن کهن بیشتر می شود. لکن چندی است که مساله ی قرابت بین زبان ترکی و زبان سومری به شکلی جدی دنبال می شود. ما در اینجا در پی اثبات و یا نفی نظرات در این خصوص نیستیم اما فقط به عنوان نمونه به چند لغت همسان در سومری و ترکی اشاره می کنیم

سومر                                 ترکی                                 معنای فارسی 

آتا                                     آتا                                     پدر

آنا/آما                                 آنا                                     مادر

دمیر                                  دمیر                                   آهن

قو/سس                               قو/سس                               صدا

قولاق                                 قولاق                                گوش

مئ/من                               من                                     من

زئ/سن                              سن                                   تو

قوش                                 قوش                                   پرنده

اوش/اوچ                            اوش/اوچ                              سه (عدد)

اود                                   اود                                     آتش

اودون                                اودون                                  هیزم

دینقیر/تانری                         تانری                                  خدا 

به هرحال مساله ی قرابت زبان های ترکی و سومری که شامل تاثیر پسوندها و حالات اسم ، عددها و.. می شود موضوعی است که به جد دنبال می شود و نتایج پرباری نیز داشته است.(ر.ک. به : ایران تورکلرینین اسکی تاریخی ، پروفسور محمد تقی زهتابی ، نشر اختر ، ج.1 ، صص 133-143

الفبای اورخون 

در مبحث ترکی قدیم ، بی گمان حکومت گوک تورک ها و الفبای مورد استفاده ی آنان نیازمند تامل بسیار هستند. حکومت گوک تورک ها از قرن ششم به مدت 2 قرن در مغولستان کنونی برپا بوده که بعدها مرزهای خود را گسترش دادند. از سرکردگان مشهور آنان کول تکین در سال 731م و بیلگه خاقان در سال 734م درگذشتند. ده سال بعد حکومت گوک تورک ها بدست اویغورها منقرض شد

کتیبه های اورخون 

کتیبه های کول تکین ، بیلگه خاقان و تونیوقوق که در جنوب دریاچه ی بایکال قرار دارند را کتیبه های اورخون می نامند.الفبای این کتیبه ها ، الفبای 38 حرفی اورخون بوده است

کتیبه ی کول تکین بوسیله ی بیلگه خاقان ساخته شده و در این کتیبه چندین بار کلمه ی "تورک" دیده می شود.( ر.ک. به : سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی ، دکتر جواد هیئت ، نشر پیکان ، صص 33-43) همان کلمه ای که پورپیرار مدعی است "در هیچ سند معتبر نیامده و ترکان مدرک مکتوب و معمری برای عرضه به فرهنگ جهان ذخیره ندارند".(ایران شناسی بدون دروغ ، 223

الفبای اویغور 

هر چند حکومت اویغورها در سال 840م بوسیله ی ترکان قرقیز از بین رفت ، لکن ترکان اویغور در ترکستان شرقی (چین کنونی) به حیات خود ادامه دادند و در چند ماه گذشته نیز اخباری از سرکوبی شدید آنان توسط دولت کمونیست چین شنیده شد. الفبای اویغوری شامل 18 حرف بوده که محمود کاشغری در دیوان اللغات الترک این الفبا را شرح داده است.( ر.ک. به : سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی ، دکتر جواد هیئت ، نشر پیکان ، صص 46-49

زبان عرب 

پورپیرار می گوید "خط عرب تا همین اواخر استعداد کتاب نویسی نداشته است".(ایران شناسی بدون دروغ ، 221) اما درست در مقاله ی بعدی خود زبان ترکی را وام دار لغت عرب می شمارد. امروزه داد و ستدهای لغتی در همه ی زبان ها امری معمول به حساب می آید و صرفا به خاطر 2 کتاب گمنام که مثلا از لغتهای زبانهای همسایه بیش از حد استفاده کرده اند ، هیچ کس زبان ملتی را انکار نمی کند.

لکن جهت اطلاع شماری از لغتهایی که از ترکی وارد زبان عربی و بعضا قرآن شده اند را در اینجا می آورم تا بدانید که ارتباط بین زبانها هیچگاه یک طرفه نیست و حتی در مورد زبانهای فارسی ، روسی و انگلیسی نیز که با ترکی داد و ستد داشته اند می شود چنین لیستی را ارائه کرد. و این به هیچ وجه برای یک زبان نقص به حساب نمی آید.

ریشه ی ترکی                                        زبان عربی 

ائل                                                       آل

اوبا                                                      مٲوی

قازان                                                    خزینه

اوجا                                                     اوج

قمیز                                                      خمیر

آشیق                                                     عاشق

شلته                                                      شلته

شریت                                                    شریط

تامغا/دامغا                                               تمغا/دمغه

قالپاق                                                     قلبک

بؤلوک                                                    بولوک

آتابه ی                                                    ٲتابک

جامیش (از ریشه ی گاو میش فارسی)                جاموس

چانتا                                                      شنطه

و... 
 

کتاب دده قورقود 

وقتی می گوییم این کتاب یک شاهکار ادبی است نه از روی تعصب که از مفاهیم و مضامین داستانها و غنای لغتی آن است. برخلاف آنچه که منصوری می گوید قدمت تاریخی داستانها از متن ملموس است. یعنی اینها داستانهایی هستند که سالیان دراز و سینه به سینه در میان ترکان وجود داشته اند لکن گرد آورنده ی آنها که ظاهرا در نیمه ی دوم قرن 15 اقدام به تدوین کرده در مواردی اعتقادات زمان خود وارد داستانها کرده و مثلا مسلمان بودن گردآورنده و اشارات اسلامی در داستانها به خوبی ملموس است. زبان دده قورقود نه ترکی عثمانی که به لهجه ی اوغوز ترکی است لکن محل وقوع داستانها بیشتر در شهرهای آذربایجان است. در خصوص ادعای منصوری در مورد داستان هفتم ، بنده داستان هفتم (قازلیق قوجا اوغلو یئنگک بویو) را به دقت از 2 نسخه ی معروف (پروفسور محرم ارگین و فرهاد زینال اوف) خواندم و نه تنها اثری از مواد منفجره و ترقه نیافتم که ابزار جنگی در داستان غیر از چماق و گرز و شمشیر نبود.به هر حال اگر منصوری تعداد لغات عرب و فارسی (350 و 70 ) را در این کتاب نقص می داند اگر بیش از آن هم بود (که هست ، 350 عرب و 136 فارسی)( ر.ک. به : سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی ، دکتر جواد هیئت ، نشر پیکان ، ص 182) تاثیری در مفاهیم بلند و غنای لغوی آن نداشت که اصولا مگر می شود زبانی خالص در دنیا یافت؟ 

در خاتمه  

ادعاهای پورپیرار نیاز به بررسی دارد. هرچند که او در مقام بررسی آثار پیشین بسیار تندخویی می کند و ابایی ندارد از اینکه مثلا آنان را "دیوانه" بنامد لکن چنین روالی را در یک بررسی محققانه صحیح نمی دانم.

در خصوص اورارتوها پورپیرار مدعی است که منابع در مورد آنان به کلی ساکت اند و معلوم نیست چه کسانی و ساکن چه مناطقی بوده اند. من در این مورد فقط به چند کتیبه ی اورارتوها اشاره می کنم و منتظر توضیحات پورپیرار می مانم:

1. کتیبه ای که در "بسطام" در نزدیکی قره ضیاالدین به سال 1910 پیدا شده است.

2. کتیبه ی سقین دیل در نزدیکی ورزقان

3. کتیبه ای که در منطقه ی راز

منبع: http://www.milliharakat.com/articleno796.php

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت   توسط آراز بیلگین  | 

پورپیرار را با فراموش کردنش نابود کنیم!

دوستان باید دلمان به حال افرادی مثل پورپیرار بسوزد. آنها همانهایی هستند که روزی با مرامنامه های توده میخواستند افیون ملتها را نابود سازند و مدعی اصالت انسان بودند که البته وقتی این اصالت انسانی را اظهار میداشتند منظورشان اصالت پارسیان و برتری آنها بر دیگر انسانها بود. همانطور که مرشدان روس و ارمنی شان نیز در همین خط بودند.

بعد که چول و پالاز روسها جمع شد همه چیز را بر باد رفته دیدند. دیگر ناسیونالیزم رسوای آریان و پرژن با نوشتارهای عظیم پروفسور شهید قتل زنجیره ایی ذهتابی و دکتر وزیری به کار نمی آمد و جمهوری اسلامی هم اسلامیت را رسوا کرده بود. حالا این جوجه فاشیست که از مرشد اعظمش تاجیک تروریست که هم اکنون در زندانهای بریتانیا به جرم ترور آب خنک میخورد مدل جدیدی از امت اسلامی با تئوری سرکردگی پرسه زنان افغانی و هندی تبار طراحی کرده اند  و برای حفظ مال دزدی که شاهان و دولمه کلاهان زناکار و لواط کار جمهوری اسلامی جمع کرده اند نومیدانه دست و پا میزنند.

اشاره بیرسویداش اشد منطق است که اگر واقعا یهود ملت و زبان تولید میکند چرا خودش را تکثیر نکرد تا یک کشور از نیل تا فرات که سهل است بقول دینشان جهان را به ارث برد!

پورپیرار به تصور اینکه با اعترافاتشان جوانان تشنه حقیقت را خام کرده است از خیلی وقت پیش به جای سند به فتوا روی آورد درست مثل مورخان آریانیستی و ملاهای زانی و شاه شاهان  پهلوی! چون بقول محمدرضا شاه در ایران قانون یعنی شاه و شاه یعنی من و حالا پورپیرار در پادشاهی کوچکش وبلاگ ناریا و انتشارات کارنگ (شاید املایم غلط باشد) هم همین مدل حرف میزند. روزی یکی از دوستان میگفت خاتمی بهتر از احمدی نژآد است به او گفتم به حال من و تو چه فرقی میکند وقتی هر دو منکر حقوق ما هستند و اگر اعتراض کنیم میکشند؟! حالا یک اصل را بخاطر بسپاریم که دشمن بد و خوب ندارد. دشمن دشمن است و تنها وقتی خوب است که چماق و استورت در دستت باشد و مطمئن باشد که اگر دست از پا خطا کند و دستش را دراز کند دستش قطع خواهد شد و اگر پا دراز کند پایش قلم خواهد شد. این گستاخی در پورپیررار نتیجه سرمایه گذاری 80 ساله فاشیسم فرنگی پارسی است که خود را محق  اظهار نظر در مورد هویت مللی که اصلا ربطی به آنها ندارد میدانند.

روزی فیلمی از آخرین جادوگران در تلویزیون دیدم که جادوگری تلاش میکرد با اذیت مردم آنها را متوجه خود کند زیرا میترسید که فراموشش کنند و او فراموش شدن را معادل نابودیش میدانست و در واقع فراموش کردن جادوگرانی و حقه بازان تاریخ چاخان ساز پارسی مثل پورپیرار و پدرانش بهترین راه نابودی آنهاست. بار دیگر پیشنهاد بنده بیرون کشیدن فرزندان ملل از وبلاگ این شیطان معترف است تا در وبلاگش با ستاره  کورش تنها بماند و فراموش گردد که نظرات فاشیستی و ضد تورک و یهودی و اروپا و غیرپارسیان و البته در جامه ایی بظاهر نو طرفداری در مکاتب علمی جهان ندارد و این توجه و حساسیت ماست که او را زنده نگه داشته است و اگر خواهان مرگ این شیاد فاشیست هستیم خیلی راحت فراموشش کنیم. به نوشتن و جمع آوری تاریخ و ادبیات خود همت بگذاریم و برای راه آینده ملتمان افکار خود را روی کاغذ و سایتها و به زبانهای مختلف وارد کنیم. دفاع ما را در موضع ضعف قرار میدهد باید مهاجم باشیم و این تهاجم فقط با نوشتن از خود و معرفی خودمان عملی میشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت   توسط آراز بیلگین  | 

ابخشی دیگر از ترجمه فصل پنج کتاب :ملت خیالی ایران" پروفسور وزیری

چنین بیانات خفت آور و  جاهلانه ایی از راولینسون معنایی جز تحقیر ندارد. حدود یک دهه بعد یک زبان شناس دیگر بریتانیایی بنام A.H. Sayce در اثر خود بنام امپراطوریهای باستانی شرق (1885) رفتار نژادپرستانه در پژوهشگری را با اظهاراتی زننده تقریبا مشابه در بیان خود از مردم و امپراطوری Persian جاودانه کرد: " کوتاه سخن، امپراطوری که بود از اول تمام عناصر فساد و تباهی را در خود داشت و ویژگی Persian یک امپراطوری بود که سخت میشد مورد احترام و علاقه باشد"19

نقد این پژوهشگران کوته فکر به هیچ  مباحثه زنده عقلانی نخواهد رسید و  نباید بگواه مقام برجسته آنها   به این کوته فکری بال و پر داد. جریان اساسی که اینجا ما را نگران میکند همینطور متدولوژی ناسیونالیستی است که راولینسون قهرمان آن است. با توجه به ظهور سلسله ساسانیان، راولینسون گستاخانه اظهار میدارد که یک حس نژادی و بیداری ملی  قبلا در میان نخبگان و حاکمان ساسانی که شکوه دوران هخامنشیان را به امپراطوری باز  گردانده بودند وجود داشته است: " انقلاب بزرگ آسیایی سال 226 میلادی احیای میلیت ایرانی از وضعیت پریشانی که  بمدت حدود 5 قرن در آن فرو رفته بود را از خود نشان میدهد."20

راولینسون از  "Iranic nationality" چه چیز در کله داشت؟ آیا Parthian  ، واژه اروپایی، از نظر زبانشناسی قسمتی از دنیای ایرانی نبود؟ لذا در ارزیابی آنچه به کاتگوری ایرانی میخورد  سوء تفاهمات بروز میکند و بعد تطبیق دیدگاه بیمورد خود راولینسون در مورد اظهار نظر ناسیونالیستی نسبت به یک طاق نصرت سلاله! بعلاوه نه Parthianها و نه ساسانیان هیچ خاطره ایی (حداقل از نظر نژادی و ملی) از هخامنشیان مفقود شده نداشته اند.21

مورخان دیگری که تفاسیر اروپایی محور بیشتری از تاریخ در مفهوم ملی ایرانی یا Persian را توسعه دادند  آر. جی. واتسون، نویسنده کتاب تاریخ  Perisa از آغاز قرن نهم تا سال 1858 (1886)، و  کلمنت مارهام، نویسنده کتاب  خلاصه عمومی تاریخ  Persia (1874) را شامل  میشود.

بی مبالاتی خواهد بود که به مساعی E.M. Quatremѐre  و J.A. de Gobineau  در این زمینه اشاره ایی نداشته باشیم. Quatremѐre ابتداتا در مطالعات سامیان همانند Renan شرق شناس برجسته ایی بود، اما تمرکز او بر روی مطالعات ایران قابل توجه بود. ترجمهمنحصر بفرد وی از Histoire des Mongols de la Perse(1836) از روی کتاب  جامع التواریخ (تاریخ جهانی) نوشته رشیدالدین طبیب(1318-1247) در دو زبان فارسی و فرانسه در یک قطع بزرگ و  دکوراسیون ظریف هدف عمیق ملی داشت.  اما تاکید خارج از موضوع  Quatremѐre روی ضرورت فهم نقش مغول (که مرز خاص ملی نداشت) در یک قلمرو ملی هدف رشیدالدین را که هدفش نوشتن تاریخ ملی نبوده را  نقض کرد. شاید این موضوع که نقش مغول در مناطق مختلف، خواه چین، روسیه جنوبی، یا ایران ویژگی های  معینی پیدا کردف اما اینها این ویژگی هایی که بخود گرفت نباید با اصطلاحات مدرن ناسیونالیستی متمایل به مرز بندی تعریف شود. Quatremѐre و  Jules Mohi  بنا به پیشنهاد آنها از طریق مجله آسیاتیک (Journal Asiatique) یک متد تاریخ نگاری ملی برای درک بهتر از تاریخ توسعه و ترویج کردند.22 مجله آسیاتیک وسیله پژوهشگری مهمی در اروپا شد که ملتهای مردم پایا، ادبیات، فلسفه، و تاریخ شرق را تولید کردند. در کل این مجله کتاب مقدس بوده های شرق گردید. Jules Mohi   جدای از مطالبی که به مجله آسیاتیک میداد، بین سالهای 1837 و 1878 یک مجموعه 7 جلدی از شاهنامه فردوسی را  با ترجمه فرانسه و  تفاسیر منتشر کرد. معرفی شاهنامه به محفل آکادمیک اروپا پیوندی بین اساطیر  افسانه ایی و تاریخ ملی ایجاد کرد بطوریکه بعنوان امری بدیهی در کارهای شرق شناسانی از مالکلم گرفته تا رومان گریشمن23  و بالاخره پژوهشگران معاصر گردید.

جوزف آرتور، کومته دؤ  گوبینو نه تنها در اروپا بلکه در شرق نیز فراموش نمیشود. طرفداری وی از نژآدپرستی بیولوژیک و Aryan  وی را تحریک کرد با شور و  شوق دست به نوشتن چیزی که بعنوان کتاب مقدس نژآدپرستی معروف شد زد، کتاب Essai sur l’inegalité des races humaines (1854). حرفه دیپلوماتیک گوبینو  از 1848 تا 1877 تحت حکومت امپراطور لویس ناپلئون دوم و نقش سلطنت طلب ارتجاعی ماری اِدم  پاتریس موریس دؤ مک ماهون شکوفا گردید، و گفته میشود وی کتابش را در پاسخ به  انقلاب 1848 نوشت.24 این تصور دیپلمات نژآد پرست او هر چه بوده باشد، وی آثاری از خود در مورد آسیا و ایران  برجای گذاشت که هنوز هم بعنوان یک منبع داشنمندان اجتماعی مورد استفاده قرار میگیرد. دلواپسی اول گوبینو نژآد، تمدنها، و دلایل سقوط آنها بود.

شیفتگی وی نسبت به ایران بیشتر به افسانه های فرضی آریان گذشته مربوط میشد. برای گوبینو ظهور امپراطوری Persian حرکت "تعداد کوچکی از مردان (Aryan) در میان قسمتی عمده (مشخص از نظر نژادی) توده های (سامی) بود که یک ملت پدید آورد."25 گوبینو آخرین شخص در زمینه نژآدپرستی و ناسیونالیسم در تصور Aryanهای ایران بدین شکل نبود. وجه نژآدپرستی قرن بیستم متفاوت نبود. این چیزی بود که J. H. Iliffe در مقاله خود "Persia و جهان باستان"بهمین نحو درباره aRYANهای ایران میگوید: "آنها قرار بود دنیا را تحت تاثیر قرار دهند ساده و کیفیات مردانه ایی که از موطن باستانی خود   بهمراه آورده بودند."26

گوبینو در مغز نژآدپرستش در مورد سقوط امپراطوری Aryan کنجکاو بود و  در درک خود تحت تاثیر اثر "انحطاط و سقوط امپراطوری Roman"27 گیبون قرار گرفته بود. توضیح گوبینو از شکست Persianها بدست مقدونیان  این بود که ترکیب Persianها با  مردم پست و بومی "سامی"  منجر به سقوط آنها شد، همانطور که متعاقبا به نوبه خود سقوط  یونانیان و رومنها را  فراهم ساخت.28  دلسردی وی نسبت به آسیا و تمایلش به Aryanهای تاریخی آسیا وی را به ترکیب نژادی "سمی" با Non-Aryanهای آسیایی مشکوک ساخت.  در اثر Trois Ans en Asie در مورد نیروی اغوای آسیا هشداری میدهد.29

شبکه نژآدپرستی و  خودبینی که در گرایش، دانش آکادمیک گوبینو به نمایش گذاشته شده ، و آنچه  وی به زمینه دانش اجتماعی انتقال داده  باید با انتقادی جدی مورد بحث قرار گیرد و یا  بطور ساده به حساب گرایش ارتجاعی منسوخ وی گذاشته شود. این حقیقت دارد که عقاید خیالی و یادداشتهای گوبینو درک ما در مورد وقایع اواسط قرن نوزدهم ایران و دیگر مناطق آسیای مرکزی را  بالا میبرد؛ با اینحال باید بین آنچه واقعا اتفاق افتاده و  تعبیری  که گوبینو از آن ارائه میکند تمایز قائل شویم.

انتقال متدولوژی نژادی و ملی که بر اساس  ایدولوژی سیاسی اروپا-محور از قرن نوزده تا بیست بنا شده غیر قابل اجتناب است. شکافی اساسی در  آثار  بارز  قرن بیستم شرق شناسانی که آثار پژوهشی آنها بعنوان کتب مقدس در زمینه شرق شناسی و ایرانولوژی  تلقی میشود، از این میان E. G. Browne،  w. Barthold،  V. Minorsky،  A. Christensen،  R. Ghirshmn،  A. J. Arberry،  B. Spuler، C. E. Bosworth،  R. Frye، R. Grousset، H. Massé، و L. Massignon  وجود ندارد. کار پالایش آنچه قبلا توسط پیشینیان آن بنیان نهاده شده بود به نسل پژوهشگران سپرده شده بود. با اینحال نظریه Aryan در پژوهشگری قرن بیستم ثابت ماند (اما ضمنی تر). تکه هایی از مدل Aryan در مفهومی ملی برای جا زدن تاریخی سکولار برای ایرانِ بعد از تاریخ نگاری گسترده موجود  اسلامی ترتیب داده شد.30 در واقع در طول این دوره متدولوژی و  ستایش شکوه قبل از اسلام احساسات ناسیونالیستی را در  ایران رشد داد.31

 

در هر نوع بحثی در مورد پژوهشگری تحویل قرن، بازگشت به ایده های براون اجتناب ناپذیر است. از دوره براون به بعد  روند تکوینی در استفاده از نظریه Aryan ، ربط دادن زبان فارسی به ایران (بعنوان سرزمین مادری و زبان ملی آن) و  جا زدن پیشرفتهای تاریخی منقطع به  مقوله ای  ملی آنهم تماما در مسیر جدید ناسیونالیسم نارس ایرانی  مشهود است. تلاشهای براون همه در جهت همسان سازی  هر آنچه قبلا بوده  قرار گرفته بود. وفاداری وی به مکتب Aryan او را به تکرار  نظرات اثبات نشده قبلی یعنی  برآمدن نام Iran  از Aryan یا  Airyaدر اوستا   وا میدارد.32  این روند با براون پایان نمی گیرد. پژوهشگر  روس W. Barthold  نمیتواند با تکرار عنصر  Aryan در اظهار نظرش در  مورد ایرانیان مخالفت کند: "از نظر ائتنیکی واژه "Iranian" همانطور که مشهور است شاخه ایی از Aryanها را مشخص میکند  که بطور نزدیکی با هند مربوط است."33 بارتولد به ما یادآور میشود که مفهوم “Iran/Aryan”  "معروف است"- اما باید توجه داشت که این معروفیت تنها در میان انتشار دهندگان آن است.

براون اعتراف  میکند که او هیچ سررشته ایی از زبانهای باستانی ایران ندارد و لذا   مدعی  محدود کردن حیطه مطالعه اش به دوره اسلامی است. با اینحال وی بنای نوشتجاتش در مورد تاریخ و تئوری اش مبنی بر تداوم  در  مقیاس ملی  را  بدون رجوع به دوره قبل از اسلام مشکل می یابد. لذا وی حدود چهار فصل را به دوره باستان از هخامنشیان تا  ورود اسلام اختصاص میدهد و در طول آن نظریه تداوم را برای گروهی نژآدی برپا میکند که با وجود فتح اسلامی با زبان  دست نخورده خود -فارسی- نجات میباند. Alessandro Bausani در اثر خودStoria della Letteratura Persiana (1960) برای ربط دادن زبان فارسی با حوادث سیاسی و حوزه جغرافیای ایران مسئولیت مشابهی را عهده دار میشود. موضوع برجسته دراین کتاب کاری است که براون نتوانست به تنهایی در نشان دادن ارتباط  ادبیات دوره قبل و بعد از اسلام انجام دهد کاری بود که همکار Bausani در نوشتن کتاب، Antonino Pagliaro انجام داد و  زبانهای قبل از اسلام را در مفهوم ایرانی شرح داد.34 بعب بخصوص در سرزمین ایران بنا بگفته براون، بوسانی، پاگلیارو و دیگر شرق شناسان Aryanist وارثان ائتنیکی و زبان شناختی ملیت Aryan  ایران بودند. اما هر چند منتسبین آریانهای باستان در غرب فلات ایران ساکن شدند زبان فارسی در دوره اسلامی بجای فارس و مناطق بین النهرین در شرق ایران و در مناطق Transoxiana و خراسان گل کرد.  تئوری مداوم این بود که با ورود اسلام از غرب فشار فرهنگی عرب در نواحی شرق کمتر بود؛ لذا زمینه مساعدی برای احیا فرهنگها و زبانهای قدیمی گردید.

شکل گیری زبان فارسی و پازل مهاجرت شرق-غربی بعدا مورد بحث قرار خواهد گرفت، اما بطور روشن نیت براون  برای ربط دادن "احیای" زبان فارسی به ظهور سلسله ها در قسمت شرق فلات (هر چند در یک جغرافیای مبهم و بی ثبات سیاسی) بیشتر به وفاداری وی به چهاچوب متدولوژیک ملی مربوط میشد. شناسایی زبان فارسی با سرحدات جغرافیایی  ایرانی که برای ناسیونالیسم فرهنگی و سیاسی اروپا آشنا بوده گامی طبیعی بود ولو اینکه برای براون روشن بود که متکلمان فارسی منحصرا به ایران شرقی محدود نمیشد بلکه در آسیای مرکزی، هندوستان، و (در قرون دورتر) سرزمینهای عثمانی نیز سکونت داشته اند. با این حال براون ترسی از تناقض یا تحریف در ربط دادن زبان فارسی به یک جغرافیای فیزیکی محدود یا حوزه اکولوژیک ندارد.  با توجه به دیگر متکلمان زبان فارسی در سرزمینهای دیگر براون میگوید: " مثلا هند ادبیات گسترده ایی تولید کرده است که زبان آن Persian است، اما انعکاس تفکر Persian نیست، و همین به درجاتی کمتر در مورد شاخه های  متعدد نژآد تورک نیز معتبر است."35

بیان مستبدانه براون باید بعنوان بیانی نژآدپرستانه و  بی ادبانه رد شود. این کلام همینطور بیانگر وجود  "روحی ناسیونالیستی" است که از طریق زبان فارسی بیان میشود. از نگاهی دیگر، میتوان فهمید که وجود جوامع زبانی دیگر در فلات ایران  برای بروان اهمیتی نداشته است. برای براون زبان فارسی همان جایگاهی را در رابطه با ایران دارد که زبان ژرمن در افکار Herder و  Fichte بعنوان اساسی برای اتحاد و برتری ملی داشت؛ بنابراین، "لهجه های خشن" و مقولات دیگر، باید تسلیم برتری آن شوند. این نقطه نظر توضیح میدهد که چرا براون خود را قانع کرد که بجای A History of Persian Literature (تاریخ ادبیات پرژن)،  A Literary History of Persia  (تاریخ ادبی پرشیا) را بنویسد؛ که یکی تاریخ یک ملت است و  این یکی تاریخ یک زبان است (هر چند در حقیقت براون هر دو را باهم ترکیب کرد، در حالیکه نمیخواست خود را تنها به زبان محدود سازد).

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت   توسط آراز بیلگین  |